مطالب زیبابرای وبلاگ،مطالب عاشقانه،مطالب غم انگیز،مطالب تنهایی،مطالب ناب،جملات ناب،عکس تنهایی،عکس

بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون، روحي

تازه مي گرفت.

مرد کنار پنجره از پارکي که پنجره رو به آن باز میشد مي گفت. اين پارك درياچه زيبايي داشت.

مرغابي ها و قوها در درياچه شنا مي کردند و کودکان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند.

درختان کهن منظره زيبايي به آنجا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد.

مرد ديگر که نم يتوانست آنها را ببيند چشمانش را م يبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم

مي کرد و احساس زندگي مي کرد.

روزها و هفته ها سپري شد.

يك روز صبح، پرستاري که براي حمام کردن آنها آب آورده بود، جسم بيجان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و با کمال

آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.

مرد ديگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك کرد.

آن مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از

پنجره بياندازد. حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند.

هنگامي که از پنجره به بيرون نگاه کرد، در کمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد.

×××

مرد پرستار را صدا زد و پرسيد که چه چيزي هم ماتاقيش را وادار مي کرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف

کند؟  پرستار پاسخ داد:

>>>شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلأ نابينا بود

و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند<<<<<


ÈэÓȝåÇ: داستان آن سوي پنجره, داستان های زیبا, دانلود داستان زیبا, داستان رمانتیک
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ÓÇÚÊ 0:17  ÊæÓØ mahdi  |