|
مطالب زیبابرای وبلاگ،مطالب عاشقانه،مطالب غم انگیز،مطالب تنهایی،مطالب ناب،جملات ناب،عکس تنهایی،عکس
|

چوپان اهل دلی در بیابان مشغول چراندن گوسفندان بود. دانشمندی در سفر به او
ميان تو شهرداری يه جلسه برگذار میكنن كه واسه اين مشكل راه حل پيدا كنن.
يكي از مهندسا پا ميشه ميگه:
يافتم! ما يه آمبولانس میذاريم بغل اين چاه، که هركی افتاد توش رو سريع ببره بيمارستان! همه هورا
ميكشن..آفرين! ايول! دمت گرم!
يه مهندس ديگه پا ميشه ميگه:
واقعا كه همتون نفهميد! آخه اينم شد راه حل؟! بابا تا اون آمبولانس طرف رو برسونه بيمارستان، كه بدبخت جون
داده. ما بايد يه بيمارستان كنار اين چاه بسازيم، كه همه بهش سريع دسترسی داشته باشن!
همه ديگه خيلی حال میكنن، كف می زنن و سوت میكشن،كه ايول بابا تو چه مخی داری! يهو يه مهندس
ديگه پا ميشه ميگه: متاسفم که هیچی نمیفهمید! آخه اين شد راه حل؟!
اين همه خرج كنيم يه بيمارستان بسازيم كنار چاه كه چی بشه؟
همه تعجب میكنن و مپرسن:
خوب تو ميگی چيكار كنيم؟
يارو ميگه: بابا اين كه واضحه، ما اين چاهو پر می كنيم،
ميريم نزديک يه بيمارستان يه دیگه چاه میزنيم!!!
نابودت ميکنم ! به زمين و زمان ميکوبمت تا بفهمي با کي در افتادي!
زور نديدي که اينجوري پول مردم رو بالا ميکشي و........ خلاصه فرياد ميزدم

روزي يک
مرد ثروتمند ، پسر
بچه کوچكش را
به يک ده برد تا به او نشان دهد مردمي که
در آنجا زندگي مي کنند
چقدر فقير هستند.
آنها يک روز و يک شب را در خانه محقر يک روستايي به سر بردند .
در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد :نظرت در مورد مسافرت مان چه بود؟
ادامه داستان در ادامه مطلب

مي آيند و سرباز روس بايد آنها را به جايي براي کار يا به اصطلاح بيگاري ببرد.
آنها از آينده شان هيچ نمي دانند.................
ادامه داستان در ادامه مطلب

پسرکوچكي ، روزي هنگام راه رفتن در خيابان ، سكه اي يک سنتي پيدا کرد .او از پيدا کردن اين پول ،
آن هم بدون هيچ زحمتي ، خيلي ذوق زده شد . اين تجربه باعث شد که او بقيه روزها هم با چشمان
باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد.
ادامه داستان در ادامه مطلب

این داستان درباره نحوه دید افراد نسبت به جامعه اس امیدوارم خوشتون بیاد
پيرمرد روي نيمكت نشسته بود وکلاهش را روي سرش کشيده بود و استراحت
ميکرد. سواري نزديک
شد و از او پرسيد:
هي پيري! مردم اين شهر چه جور آدمهايي اند؟
پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟
گفت: مزخرف
پيرمرد گفت........ ادامه داستان در ادامه مطلب
دوستان خواهشا این داستان فوق العاده رو کامل بخونید و هر کس برداشت و نتیجه گیری شخصی خودشو به صورت نظر بزاره .

داستان راز خوشبختي
تاجري پسرش را براي آموختن راز خوشبختي نزد خردمندي فرستاد .پسر جوان چهل روز تمام در
صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله کوهي رسيد .مرد خردمندي که او در
جستجويش
بود
آنجا
زندگي
مي
کرد..............
ادامه داستان در ادامه مطلب

روزی پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يك ليوان
آب برايش آورد.
پسر بچه پرسيد يک بستني ميوه اي چند است؟
پيشخدمت پاسخ داد 50) سنت )
پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن کرد.
بعد پرسيد: (يک بستني ساده چند است؟) در همين حال.........
ادامه داستان در ادامه مطلب

آن سوي پنجره
در بيمارستاني، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از
ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و
هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعت ها با يكديگر صحبت
مي کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند.
هر روز بعد از ظهر، بيماري که تختش کنار پنجره بود، مي نشست و تمام چيزهايي که بيرون از پنجره
مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف میکرد..........
ادامه داستان در ادامه مطلب
مردي ديروقت ‚ خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد که در انتظار او بود.
سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟
- بله حتمآ. چه سوالي؟
- بابا ! شما براي هرساعت کار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سوالي ميكني؟
فقط ميخواهم بدانم.........
ادامه داستان در ادامه مطلب
یه
زمانی یه جایی یه پسری عاشق یه دختر نابینا بود.
یه
روز این پسر عاشق از این دختر نابینای قصه ما میپرسه اگه بتونه بازم دنیا رو با
چشماش ببینه بازم عاشق پسر میمونه.
دخترک
گفت آره.
بقیه داستان در ادامه مطلب. . ..

روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کردو از غم های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد. مرد گفت: دلم از آدم ها گرفته از دروغگویی ها، از دورویی ها، از نامردی ها، از تنهایی، از خیلی ها از… مرد ادامه داد و گفت:
ادامه مطلب
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست.وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: «من چقدر باید بپردازم؟
ادامه مطلب